قصه های تلخ...

نمی دونم از کجا و چگونه شروع کنم واقعا دنیای عجبیه که هیچ کس نمیتونه از کنار خبرهای که میشنوه راحت عبور کنه،امروز در یکی از شبکه های خبری چیزی را شنیدم که تا عمق وجودم را لرزاند.بوسنی در اروپای مهد تمدن گرفتار در فساد و بیکاری و فقر است. سال ها بعد از جنگ هنوز هم مردم نتوانسته اند کمی راحت زندگی کنند. این قسمتی از زندگی مردم است،عده ای که نتوانسته اند در معادن زغال سنگ کار پیدا کنند در جای که کامیون های بزرگ بار معدن را خالی می کند می ایستند،در حدود 400 تا 500 نفر در سنین 12 تا 75 ساله،در انتظار می مانند تا کامیون از راه برسد و بارش را خالی کند و بعد با کیسه های به سمت آن هجوم می برند تا زغال سنگ های باقی مانده را جمع آوری کنند.در مصاحبه ای که با یکی از آن ها می شد،مردی جوان بود که می گفت دو بچه دارد و می خواهد شکم بچه هایش را سیر کند او می گفت اینجا اگر زخمی شوی یا اتفاقی برایت بیفتد کسی به دادت نمی رسد،چند وقت پیش پیر زنی 70 ساله زیر کامیون رفته و خود او هم تکه سنگی روی پایش افتاده و زخمی شده است.جوانی دیگر می گفت که از سن 12 سالگی در آنجا کار می کند...واقعا نمی دونم چی بگم دردنیای که بعضی افراد جزایر خصوصی دارند و در ثروت غرق شده اند اینگونه مردم هم زندگی میکنند.

/ 5 نظر / 13 بازدید
میلاد

ممنون گلم بازم به ما سر بزن

Aomid

سلام ممنون از حضورتون . وب جالبی دارین . براتون آرزوی موفقیت دارم .

هدیه

سلام ممنونم که سر زدین[گل]

یه نفر همین حوالی

بیا جنوب ما اون وقت میدونی فقر یعنی چه!!!چقد این مردمان در محرومیت هستن[ناراحت]